تبليغاتX
قورماغه ای روی تیفال

قورماغه ای روی تیفال

سید رضا خاتمی


یکی از دندونهام ابسه کرده

اه

میتونست ابسه نکنه

میدونم دیگه

ابسه کرده تا بره روی مخم

همین

وگرنه هیچ دلیلی نداشت

ابسه کنه

میفهمی ؟

اگه چیزی بود  پس چرا بقیه دندونام

ابسه نکردن

یعنی اون همه دندون دیگم احمقن

لعنتی

یه دندون که خیال میکنه باهوشه

خیلی مزخرفه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:52  توسط wc  | 


انگشنم رو میکنم توی گوشم

اه لعنتی

چه زود

کاش این یه کار طولانی بود

مثلا

روزها طول میکشید تا دستت رو برسونی تا نزدیکی گوشت

بعد چند روز طول میکشید

انگشتت رو ببری توی سوراخ گوشت

چند روز دیگه

تا دستت رو دربیاری

باز چند روز دیگه تا دستت رو بیاری پائین

سر جای اولش

کنارت

اویزون

می فهمی مرد

اونوقت

هروقت کسی ازت پرسید داری چیکار میکنی این روزا

میتونستی بهش بگی

دارم دستم رو میبرم  توی گوشم

اینطوری ولی چی

هیچی

اه


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:17  توسط wc  | 


اگه ادما میتونستن دستاشون رو

به پاشون گره بزنن

شاید

بعضی گره ها

کور گره میشد

خودت تکی نمیتونستی بازش کنی

مثلا حوصلت سر رفته

توی یه پارک نشستی

دستت رو به پات بخوای گره بزنی

کور گره شه

همونجا بیفتی نتونی تکون بخوری

بعد یه عده

کارشون این میشد

از صبح تا شب تو خیابونا راه برن

گره کور باز کنن

اونوقت من دلم میخواست

یکی از اونائی بودم که کور گره باز میکردن

یه روز

سر ظهر که دارم یه کور گره باز میکنم

زیر لب بگم

لعنتی

این ادما چشون شده

یعنی از پس یه گره زدن درست هم نمیخوان بر بیان

اه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:18  توسط wc  | 


تلوزیون روشنه

هیچکی جلوش نیست

زن رفته حموم

مرد

توی اون اتاق داره با تلفون صحبت میکنه

صحبتش تموم میشه

میاد میشینه جلوی تلوزیون

اوه لعنتی

مرد حس کرد 

انگار

اولین باره که تا حالا جلو یه تلوزیون روشن نشسته

حتی پیش خودش فکر کرد

وقتی میشینی جلو یه تلوزیون روشن

دیگه لازم نیس روشنش کنی


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:21  توسط wc  | 


میبینی عزیزم

واسه من سخته

پلک چشم چپم رو بیارم پائین

وقتی میارمش پائین

چشم راستم هم تقریبا بسته میشه

ولی پلک راسته

اینطوری نیست

وقتی میارمش پائین

پلک چپه   انگار نه انگار

نمی دونم

لعنتی

اصلا معلوم نیس بینشون چه خبره

کی  داره این وسط

به اون یکی نامردی میکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:15  توسط wc  | 

شاید یه روز بالاخره  ادما بتونن پرواز کنن / با دستاشون / اونوقت شاید یه جوری شد که هرکی شنا بلده دیگه نتونه  پرواز کنه / مثل یه کشف جدید / وقتی هم یه چیز رو بلد باشی / دیگه تهش اینه که یادت بره / ولی باز بلدیش / یکی هم که شنا بلده /  دیگه بلده / دیگه نمیتونه برگرده / بزنه زیرش که من شنا بلد نیستم میخوام پرواز کنم / اتفاقیه که افتاده / اون اتفاقای لعنتی وقتی بیفتن  دیگه افتادن / می فهمی مرد ؟ / لعنتی حس فوق العاده ایه / اینکه به خودت بگی / هی مرد تا اینجاش که خوب اومدی جلو /  نباید کم بیاری / نباید شنا کردن یاد بگیری/
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:23  توسط wc  | 

امروز رفتم تامین اجتماعی / واسه بیمه / یکی از اون فرم ها بهم دادن که تهش اثر انگشت میخواست / بغل اون جای امضا / انگشتم رو که داشتم میزدم توی اون ظرف استامپ /دلم نیومد  تعجب نکنم چرا هر ادمی اثر انگشتش با بقیه فرق داره / یه زور زدم / تعجب کردم / نمی دونم / انگار یه چیزائی هس که ادم وظیفه داره  واسشون تعجب کنه / حتی اگه واقعا دیگه واسش تعجب اور نباشه / مثل این می مونه  اون روز اولی که وقتی فهمیدیشون  و تعجب کردی /قول دادی بهشون که تا اخر عمر هرسری یادشون افتادی تعجب کنی / لعنتی چاره ای نداشتم / میفهمی عزیزم
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:6  توسط wc  | 

اون یارو رو اعصابمه / اه / حس مزخرفیه / یه روز از خواب پا شی / ببینی ادمی که تا دیروز روی اعصابت بود / دیگه روی اعصابت نیس / انگار خراب شدی / مثل یه وسیله برقی که دکمش رو که میزنی روشن نمیشه / اصلا فکر کردن بهش هم حالم خراب میکنه / امروزم دیدمش / همون جای همیشگی / به هم سلام کردیم / خوبه / اون یارو هنوز روی اعصابمه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:34  توسط wc  | 

برای من یکی / بستن کمربند ایمنی یه جوریه / اینکه یه عمر کمربند ایمنی ببندی / و تصادف نکنی / قسمت احمقانش هم اینه که معلوم نیس / یکی که یه عمر کمربند ایمنی بسته / هربار که سوار ماشینش شده / ولی تصادف نکرده / خوش شانس تره / یا یکی که به خاطر بستن کمربند ایمنی نمرده / زنده مونده / اصلا چرا خوش شانس تر باشن یکیشون / نمی دونم / دیروز که به زنم گفتم / عزیزم ما اینقد خوش شانس نیستیم که به خاطر بستن کمربند ایمنی / زنده بمونیم / فقط / عین احمق ها باید تا اخر عمرمون کمربند ایمنی ببندیم / تا یه وقت تصادف که کردیم نمیریم / (این شکل نوشتن پشت سر هم دلیلی نداره جز اینکه بلاگفای من یه جوری شده که هر کاری میکنم نمیتونم مثل سابق بنویسم زیر هم وگرنه که روال همون روال سابقه )
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:21  توسط wc  | 

مرد چند روزه همش فکر میکنه چه خوب میشه هربار که میره حموم از این به بعد شروع کنه یه سوراخ بکنه کف حموم هی بکنه هی بکنه هر سری تا یه روز بالاخره وقتی رفت از در حموم توو دیگه نیاد بیرون از اون سوراخه بذاره بره خب اون خیلی وقته به یه حموم فکر میکنه که درش از توو قفله ولی کسی تووش نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 21:52  توسط wc  | 


یه اتفاقی میفته

غمگین میشی

حالا هرچی که میخواد باشه

بعد میری توی خودت

قیافت یه جوری میشه که همه میفهمن غمگینی

همین کافیه واسه خاطرات بد گذشتت

یهو میفهمن که وقتشه

اونا هم میان

لعنتی

قسمت بدش اینه که

باید انگار به همشون هم توجه کنی

ناراحت میشن اگه مثلا به یکیشون بیشتر فکر کنی

به یکیشون کمتر

این قسمتش بیشتر روی اعصابمه

عادلانه تقسیم کردن فکرت

بین  همه خاطرات گند گذشتت

اوه لعنتی

داشت یکیشون یادم میرفت

بیا گم شو لعنتی

به تو هم فکر کنم


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 22:48  توسط wc  | 


یه تیکه سوسیس خام توی یخچال پیدا کردم

خوردمش

واقعا   کی به کیه

لعنتی خیلی راحت

انگار

میتونست دنیا جائی باشه

که سوسیس خام خوردن 

شبیه خام خوردن یه تخم مرغ چندش اور میشد

انگار یه سنگ بیاد سمتت

یهو همینطوری الکی

بهت نخوره

باید به خودت بگی

اوه پسر

عجب شانسی اوردم


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:16  توسط wc  | 


امروز یکی از اون سوال تکراریا از خودم پرسیدم

به چیزائی که حقم بوده توی زندگی

رسیدی یا نه

خب

دراز کشیده بودم

داشتم به سقف اتاقم نگاه میکردم

گفتم بذار سرکارش بذارم

اون سوال لعنتی فک کرد باز جوابم نه میشه

پیچوندمش

گفتم اره

مثل نوشابه با ساندویچ میمونه

دراز کشیدن و به سقف نگاه کردن

لعنتی

بدون هم حال نمیده


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 14:59  توسط wc  | 


می فهمی

مثلا وقتی

فردا        ساعت 12

باید جائی باشی

اخرش اینه که یادت بره

نری

ولی  بالاخره یه جای دیگه هستی

نمیشه که جائی نبود

لعنتی

همیشه یه ادم یه جائی هست


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:3  توسط wc  | 

 

تاکسی وایستاد

۳ نفر عقب نشستن

مردی که کنار در نشسته   باید پیاده شه

همون کنار در بایسته

تا مردی که وسط نشسته

بتونه پیاده شه 

پیاده شد    کنار در ایستاد

مردی که وسط نشسته حالا باید شروع کنه   به پیاده شدن

یه کم خودش رو میکشه روی صندلی

سمت در

بعد یکی از پاهاش رو میذاره بیرون

حالا اون یکی

تمام شد

مردی که وسط نشسته بود

پیاده شد

رفت

مردی که کنار درایستاده بود

حالا باید شروع کنه  به سوار شدن

شروع کرد

اون هم تونست شروع کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:30  توسط wc  | 


پتو رو زد کنار

دیگه وقت بیدار شدن از خواب بود

مرد   اینبار

به پهلوی راست بود که از خواب بیدار شد

اینطور وقت ها

با دست چپ پتو رو میزد کنار

تا بلند شه از رختخواب

پتو  کنار میره

مرد بلند میشه


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 20:35  توسط wc  | 


مرد سرش رو برگردوند

به ساعت دیواری نگاه کرد

ساعت از 9 گذشته بود

دوباره سرش رو برگردوند

روبروش رو نگاه کرد

مرد

عاشق این بود

یه جوری بشینه

ساعت دیواری پشتش باشه

سرش رو برگردونه

ساعت نگاه کنه

بعد دوباره سرش رو بچرخونه

روبروش رو نگاه کنه


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:7  توسط wc  | 

 

چونه م رو گذاشتم روی میز

روبه روم

یکی از اون خرماهاست

هسته ش رو در اوردن

جاش مغز گردو گذاشتن

داریم به هم نگاه میکنیم

مثل این میمونه

با یکی شرط ببندی

چشم توی چشم به هم نگاه کنین

هرکی پلک بزنه باخته

بعد

طرف بره کلا چشمش رو از کاسه در بیاره

یه چیز مزخرف هم جاش بذاره


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:54  توسط wc  | 

 

امروز

با مردی که رویای پرورش کرم داشت همسفر بودم

برام از تولید مثل سریعشون گفت

از اینکه پر از ویتامینن

از اینکه اگه مرغ ها این کرم ها رو بخورن

تخم مرغ هاشون خیلی بهتر میشه

خب

اون خیلی راجع به اون کرم ها چیز میدونست

وقتی ازش جدا شدم

بهش گفتم

باید بری دنبالش 

بعد     از هم جدا شدیم

بدون اینکه من از رویاهام چیزی بهش بگم

بچه که بودم

فکر میکردم رویاهای هر ادمی

مثل یه بادکنکه که همیشه بالای سرشه

یه بادکنک که هیچکی نمیتونه ببینتش

نمیدونم

شاید بادکنکای بالای سرمون به هم خورده باشه

شونه هامون هی به هم میخورد

توی تمام راه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:46  توسط wc  | 


قاشقم  رو میبرم توی ظرف ماست

نگهش میدارم اون توو

فایده نداره

انگار نه انگار سرش رو کردم

توی یه ظرف ماست

اونم یه قاشق مرده ست

تکون تکون  نمیخوره

لعنتی

معلوم نیست

این همه قاشق کی مردن

همشون


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:20  توسط wc  | 


یه لیمو

یه پرتغال با یه سیب

هرشب   وقتی مرد میخواد بخوابه

بهرحال

اول باید یکیشون رو بخوره

بعد یکی دیگه

و اون یکی دیگه

مرد خیلی وقته دیگه

سعی میکنه

به همه حالت های ممکن فکر نکنه

اون یه شب به این نتیجه رسید

که هرکدوم از حالت های ممکن

برای خوردن یه سیب با پرتغال و لیمو

همیشه

یکی از حالت های ممکنه

از خوردن یه سیب با پرتغال و لیموئه

قیافش وقتی داره اونا رو میخوره

رو فقط باید ببینی

خودشم میدونه حتی فکر نکردن بهشون هم فایده نداره

امشب

اول لیمو رو خورد

بعد سیب   الانم داره پرتغالش رو میخوره


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:35  توسط wc  | 


اه

کاش وقتی 33  رو که با 12 جمع میکردی

بعد

وقتی  حاصلش رو با 23 جمع میکردی

حالا کلش رو از 103 کم میکردی

به یه عدد

بی تفاوت تر میرسیدی

35 لعنتی

زیادی هیجان زدس

اینقد هیجان زدس که ادم میخواد

یقش رو بگیره

بگه

اخه احمق این همه هیجان واسه چیه


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 20:55  توسط wc  | 


عزیزم من امروز دروغ گفتم

که  توی اتوبوس

یه زرافه اون جلو نشسته بود

از پاندای پدر با خانوادش هم خبری نبود

اون

پنگوئن ها رو هم دروغ گفتم   تا خوشحال شی

با اون لاک پشتی که کنارم نشسته

دست و پاش هنوز بیرونه لاکشه

ما هممون فقط  ادم بودیم

لعنتی

من یکی که  دستشوئی هم داشتم

تموم راه  مثل همیشه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 14:33  توسط wc  | 


کفش قهوه ایه نمیدونم چشه

فک کنم دیشب اتفاقی واسش افتاده

صبح که پوشیدمش یه جوری بود

برگشتنه

کلی بهش واکس زدم

دستمم واکسی شد

اه

پیش بقیه کفشها هم نداشتمش

الان تنهاست

نمی دونم

فک کنم خود خدا هم ندونه

کفش قهوایه  توی تنهائی داره به چی فکر میکنه


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 15:8  توسط wc  | 


دستم رو گرفتم روی بخاری

پووف

الان حتما اون سلول های عصبی دستم

دارن کلی پیغام میفرستن به مغزم

که این یارو بخاریه داغه

یه کاری کن

دستش رو یه وقت نسوزونه

بعد مغزمم کلی خاطره

از سوزش تمام سوختگی های زندگیم رو

یادم میاره تا یه وقت دستم رو نبرم پائین تر

بیا بابا

ولمون کنین

برداشتمش

اه


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:18  توسط wc  | 


شیر اب بازه

مسواک دارم میزنم

ببندمش

احساس حماقت میکنم

نبندمش

عذاب وجدان میگیرم

بعضی شبا

تصمیم میگیرم

احساس حماقت کنم

بعضی شبا

عذاب وجدان


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 12:50  توسط wc  | 


کنار خیابون منتظر تاکسی ام

همشون پرن

همینطوری الکی

وقتی از جلوم رد میشن

همه زورم رو میزنم   صورت تک تکشون نگاه کنم

لعنتی

این یه جنگ نابرابره  واقعیه

با راننده

اونا پنج نفرن که چششون به من میفته

ولی من یه نفرم

نمیتونم به همشون نگاه کنم

بهرحال

خوبیش اینه که هنوز میشه

از پس

باختن توی یه جنگ نابرابر بر اومد


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 13:22  توسط wc  | 


بری جلوی یخچال

درش رو باز کنی

بعد نبندی

نبندی

نبندی

بعد یهو ببندی

نمی دونم

دوس دارم الان یکی از اون حرکتها کنم

که

رو به جلو نباشه

رو به عقب نباشه

فقط

یه حرکته در عرض باشه


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:18  توسط wc  | 


30  سال دیگه

عمرا

لحظه ای که الان توشم رو یادم بیاد

لعنتی اینقد معمولیه که ادم حرصش میگیره

ساعت 3 بعدازظهر

یه روز زمستونی

وقتی دراز کشیدی کنار بخاری

واقعا باید دیگه ادم

خیلی زندگی نکبتی داشته باشه

تا

یه همچین لحظه مزخرفی رو 30 سال بعد مثلا

یادش بیاد 


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:32  توسط wc  | 


امروز میخوام

ترتیب یکی از اون کارهای عقب افتادم رو بدم

خب به نظرم این یه جور قتله

بهرحال

وقتی انجامش بدم

اون دیگه نیست

هرچند که

یه کار عقب افتاده بودن هم

همچین چیز دندونگیری نباید باشه

چه میدونم

فقط خوبیش اینه

یه کار عقب افتاده دیگه لااقل خون نداره

پخش شه در و دیوار

وقتی داری ترتیبش رو میدی

همه جا رو به گند بکشه


+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:45  توسط wc  |