قورماغه ای روی تیفال

سید رضا خاتمی


حوصلم سر رفته

ولی نرفتم  اصلا  در یخچال رو باز کنم

این غیر منتظره ترین کاریه  که

توی این چند روز دارم انجام می دم

خب

واسه تنوع بد نیست

ولی فقط واسه تنوع

بدم میاد از ادمهائی که تا یه کار جدید

کشف میکنن

کلا  بی خیال کارائی میشن که تا حالا انجام میدادن


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 16:4  توسط wc  | 


یکی از چیزهائی که این روزا

هیجان زدم میکنه

وسیله ایه که باهاش پوست هویج ها رو میگیرم

همیشه چیزی که از پوست کردن یه هویج یادم میومد

اینه  که این کار اینقدر سخت بود که خیلی وقت ها

از خیرش میگذشتم        اون هویج ها رو با پوست می خوردم

این حرفها شاید برای 10  15 سال پیشه

توی این همه سال    من دیگه هویج نخوردم

یا بهتر بگم هیچ وقت دیگه تلاشی واسه خوردن یه هویج

به غیر از برداشتنشون از توی ظرف سالاد

و خوردنشون نکردم

بعد انگار   یهو رسیدم  به این روزها

که با این وسیله     اینقدر راحت یه هویج رو پوست میکنم

نمی دونم

برای من که توی زندگیم

انجام هرکاری واسم سخت بوده

یا چه جوری بگم

برای رسیدن به هر اتفاق خوبی دهنم سرویس شده

حالا که میتونم یه هویج رو به همین راحتی پوست کنم

یه حس تازه بهم میده

مثل   فریاد زدن در حالیکه داری میدوئی

به طرف تماشاچی های تیم رقیب

وقتی بازی توی وقتهای اضافست

با گلی که تو زدی  تیمت بازی باخته رو مساوی کرده

حالا باید بازی بره به وقت های اضافی

لعنتی

معلومه که از هیچی خیلی بهتره

اره    اره


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 21:51  توسط wc  | 

 

یه کم از یه مرد چاق

که توی صندلی توئه

یکی از اون چیزاس که      هیچ وقت جا نمی مونه

اون رفقا    همیشه رفتن  با اون مرد های چاق

می فهمی چی میگم

فقط بلدی   یارو که بلند شد

سریع مثل یه احمق اون جای خالی روی صندلیت رو

پر کنی

ولی باور کن

اون رفقا

یه روز یه تصمیم بزرگ میگیرن

که دیگه نرن

بمونن

بعد تو مثل یه احمق

وقتی داری رکورد پر کردن جای خالی روی صندلیت  که

قبلا یه تیکه از یه مرد چاق اونجا بوده رو میشکنی

یهو میبینی نمیشه

هرکاری میکنی نمیشه

هرکاری

هرکاری

هرکاری

هه

یه چیز دیگه هم   اضافه میشه

به کارهائی که هرکاری میکنی توی زندگیت نمیشه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 15:17  توسط wc  | 


شکمم داره بزرگ میشه

امروز جلوی اینه

اون چربی های روی شکمم رو وقتی دیدم

مثل مردی بودم

که به خودش میگفت

اوه پسر

چیزهای مزخرفی که مجبورت میکنن

بهشون فکر کنی 

این روزا

بیشتر از هروقتی توی زندگیت    زیاد شده

لامصب

پشه ها سوراخ رو پیدا کردن دوباره

انگار


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 20:24  توسط wc  | 


دو    دقیقه هم  نمیشه

که یه نارنگی رو خوردم

ولی

شاید        پاشم     

برم    تا   جلوی یخچال

یه نارنگی دیگه بخورم

شایدم نه

نمی دونم

شایدم یه راه دیگه پیدا شد

کی به کیه

فعلا که بیکارم

دارم روش فکر میکنم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 21:0  توسط wc  | 


امروز این فکر به ذهنم رسید

که هویج میتونه میوه محبوب من باشه

چرا که نه

ولی خب

مثل ترسیدن از  بازی دادن به  یه فوتبالیست کم سن و سال

توی فینال جام جهانی

یهو

دلم برای اون هویجه سوخت

نامردی بود   انداختنش      وسط      یه بازی بزرگ

با قدیمی ها

موزها  پرتغال ها اناناس ها ...

جائی که

اون تجربه های لعنتی

عاشق نابود کردن استعدادهای بزرگ تازه کارن

اماده

انگار یه گوشه  کمین کردن همیشه

اره پسر

هویجه رو نجات دادم


+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 15:14  توسط wc  | 


یه یاروئی رو  میشناختم

که   عاشق تخمه ها بود

یه بار بهم  گفت

وقتی تخمه میخوره انگار

مزه هرچی که دوس داره         میاد توی دهنش

تا حالا همچین چیزی رو بهم نگفته بود

نمی دونم

باید بهش میگفنم      تو برو

من اینجا میمونم

اون لعنتی ها رو معطل میکنم

تو فرار کن      تا دیر نشده

ولی خب نگفتم

مثل یه احمق فقط نگاش کردم

اه    لعنتی

من یه متخصص بودم همیشه توی

مثل یه احمق نگاه کردن


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 14:39  توسط wc  | 


باور کن برادر

یه چیزی هس توی دنیا که اسمش

سرعت تموم شدن شیرینی خامه ای های  توی یخچاله

اون لعنتی

یکی از اون سرعت های واقعا  بالاست     توی دنیا

اینطوری نگام نکن

می دونم  الان هیچکی باور نمیکنه

ولی

بالاخره یه روز       کشفش میکنن

اونوقت همه می فهمن

تقصیر من  نبود

تقصیر تو نبود

تقصیر هیچکدوم ما  نبود این همه سال

که اون شیرینی خامه ای ها ی توی یخچال

اینقد زود تموم میشدن

اه


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 21:13  توسط wc  | 


من و زنم صبح ها که داریم میریم سر کار

بیشتر وقتا   سرپا باید وایستیم توی مترو

توی اتوبوس واحد

بعد کلی راه هم باید پیاده بریم

تازه زنم

اون قسمتی که باید پیاده بره تا برسه سر کارش

سر بالائیه

یکی از اون سربالائی ها که جون میده

برگردی پائینی     بدوئی

بدوئی

بدوئی

تا یهو پرواز کنی

قیژژژژ

هوممم هوووممم

هوووووووومممممممممممممم

تا وقتی

ماهیچه های دستت خسته میشه

یواش یواش میای پائین

بعد به خودت میگی

اوه پسر

چیکار میشه کرد

بهرحال  

یه ماهیچه اگه خسته نشه که دیگه  

ماهیچه نیست



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 10:37  توسط wc  | 


یه جای کار مشکل داره

به خودت میگی      کجا؟

خب

اون یه مشکله که نمی خواد تو بدونی

دقیقا کجاست

شاید

بزنه همه چی را داغون کنه

شایدم بیخیال شه    همونجائی که هس بمونه

پیر شه

پیر تر

باز هم پیرتر

تا بمیره

خب بهرحال

از یه جا به بعد دیگه پیرتر نمیشی

میمیری

هه


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 13:14  توسط wc  | 


دیشب این موقع خواب بودم

ولی     الان چی؟

هیچی

الکی   بیدارم  

فقط   دارم یه دونه دیگه

به تعداد     اون شب هائی که توی زندگیم

از شب قبلش       دیرتر خوابیدم   

اضافه میکنم

یهو  هم دلم خواست

یه رقابت نردیک باشه

بین اون شبائی که از شب قبلش دیرتر خوابیدم

با اون شبائی که   زودتر  خوابیدم

اصلا تهش       مساوی شه

برسه به ضربات پنالتی

اه

چه میدونم

به تو چه


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 1:51  توسط wc  | 


موهای خیسم دارن خشک میشن

موهای خیسم وقتی خشک میشن

فر هم  میشن

خب

کاش موهای خیسم وقتی دارن خشک میشن

فر نمی شدن

نمی دونم اون احمقا چه اصراری دارن

که دوتا کار رو با هم بکنن

پووف


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 20:13  توسط wc  | 


توی یکی از اون ترافیکای سنگین و روون پائیزی

وقتی هوا داره یواش یواش سرد میشه

توی تاکسی

دارم زور میزنم     تصمیم بگیرم

تا ته بکشم بالا شیشه سمتم رو

یا بذارم  همینقدر که هست بمونه

چه میدونم

شاید  بهتره

یه چیزائی رو 

همونقد که هس

بذاری     بمونه  توی زندگی


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 18:50  توسط wc  | 


تو دوس داشتی

یه پروتئین باشی

یا

یه ویتامین

اگه قرار بود

فقط

یا ویتامین باشی

یا پروتئین

حتما

تو هم یکی از اونائی که دلت میخواد

یه چیزی باشی

بین یه پروتئین با یه ویتامین

هه

ولی تو فقط یه احمقی

وقتی

هیچی نیس بین یه پروتئین با یه ویتامین

هیچی

اصلا   تو چه میفهمی

یعنی چی

بین دوتا چیز         هیچی نباشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 22:46  توسط wc  | 


بوی صابون جدیده رو بیشتر دوس دارم

همینطوری یادش افتادم

بهرحال یکی از اون چیزائی بود

که بعضی وقتا یهو یاد ادم میفته

نمی دونم

احتمالا

اون چیزی که قرار  بوده بعدش  یادم بیفته

زده پشتش

بهش گفته

برو

برو برادر   نوبت تونه

یاد اون یارو بیار

بوی صابون جدیده رو بیشتر دوس داره

اونم پا شده

اون چیزائی که یاد ادم میفتن

همیشه همینطور بودن

وقتی

نوبتشون میرسه

پا میشن


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 12:3  توسط wc  | 


اون یخچال لعنتی

پر از سیبه

اون یخچال لعنتی    توی کشو میوه ش

فقط سیبه

سیب ها 

خیلی وقته

همینطوری موندن توی یخچال

لعنتی ها

به این راحتی ها    خراب هم نمیشن

بریزیمشون دور

انگار یکی بهشون گفته

هی بچه ها

وایستین همینجا

تا برگردم

تکون نخورین از سر جاتون

اونا هم ایستادن سالهاست

کنار ما

روی زمین

توی یخچال ها


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 18:48  توسط wc  | 


یکی از اون تخمه های خیس  هندونه رو

از وسط یه تیکه هندونه   بر میداری

تا بشکنیش

حالا زور بزن

اره برادر

حالا   زور بزن تا بشکنیش

متوجهی که اونا عاشق لیز خوردنن

پس

با تمرکز     زور بزن

هی زور بزن

چی بگم ولله




واقعا مزخرفه.خیلیا اینجا رو میخونن.هر روز.شاید بیشتر از تعداد چاپ اول یه کتاب توی ایران ولی من باید برای پیدا کردن یه  ناشر برای کارهای  بعدیم دهنم سرویس شه

خب بهرحال امار ناشرهای کتابام نشون میده  من صاحب 2 تا کتاب ناموفقم توی فروش

متوجهین دیگه

مفت خونی حال میده برادر

بهرحال دنیا پر از چیزهائیه که از هیچی بهتره

و اینکه

30 شب تموم شد .بیکار بودم توی این یه ماه.گفتم هرشب یه چیزی بنویسم.از این به بعد باز همون روال سابق.هرچند وقت یه مزخرفی مینویسم اینجا

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 2:15  توسط wc  | 


اه

موبایلم      چقد دوره ازم

کنترل تلوزیون  چقد دوره ازم

دسشوئی

یخچال

قابلمه های روی اجاق گاز

پووف

نزدیکترین چیز بهم

یه مبله مسخرس

که به لعنت خدا هم نمی ارزه الان

وقتی  میشه دراز کشید

فقط یه احمق میتونه به جاش

نشستن رو انتخاب کنه

چه میدونم

لعنتی

ایجائی که دراز کشیدم

یه دوره گردن کلفته واقعیه


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 1:53  توسط wc  | 


دستم رو میبرم توی موهام

اون بچه ها حسابی بلند شدن

به زنم می گم

انگار واقعا اگه  اون شامپوها دو   سه دقیقه باشن

روی سرمون

تاثیرش بهتره

تو هم امتحان کن

اونم می گه من همیشه اینکار رو میکنم

چه میدونم

سر شبی حموم بودم

اینبار گذاشتم شامپو روی سرم    بیشتر بمونه

برای اینکه حوصلم سر نره   شروع کردم     به شمردن

بعد از اینکه شامپو زدم به سرم

هر شماره به اندازه یک ثانیه

تا 150 شمردم

بعد رفتم زیر دوش

لعنتی

این بار هم

من موندم

کف ها رفتن


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 0:58  توسط wc  | 


امروز

دوباره یه 3 رو گیر اوردم

یه 10 رو    بهش تقسیم کردم

میدونی

هیچی به اندازه

تقسیم کردن یه  10

دخل اون 3 های لعنتی رو در نمیاره

چه میدونم

فک کنم اگه یه روز از خواب پا شی

ببینی

یه جوری شده همه چی

شاید واسه اینه که

3 ها

تموم شدن

بالاخره من تونستم

دخل همه اون 3 ها رو در بیارم

هرچن

اون لعنتی ها واقعا زیادن

میترسم

قبل من     اونا کلکم رو بکنن


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 3:12  توسط wc  | 


اووه پسر

عبد بنیادی یه مدت

صبح که پا میشد

با معده خالی سیگار میکشید

بعد اب البالو میخورد

تا اینکه

معدش ریخت یه هم

دکترا

مشکوک به سرطان بودن

ولی سرطان نبود

مثل همیشه  یه هویج نارنجی بود

که راه خونش رو  گم کرده بود

بعدا   انگار

وقتی داشته میرفته    به عبد گفته بود

بین خودمون باشه

ولی

ما هویج ها

یواش یواش داریم شک میکنیم

اصلا از اول خونه ای داشتیم یا توهم زدیم

این همه سال     که راه خونمون رو گم کردیم

چه میدونم

بعد مثل همه هویج ها رفته بود


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 3:25  توسط wc  | 


سوراخی که بیشتر وقتا

سگک کمربندم رو میندازم تووش

اونجائی نیس که دلم میخواد

یه جائیه بین

دوتا سوراخ روی کمربندم

واسه همین

باید از بین اون 2 تا سوراخ روی کمربنده

یکیشون رو انتخاب کنم

ترجیحم

اون سوراخیه که باعث میشه

شلوار یه کم سفت شه واسه کمرم

هرچند

با اون یکی هم مشکلی ندارم   خودشم میدونه

خیلی وقتا هم سگک کمربنده رو میندازم

توی اون

بهرحال

ما سه تا

یه مثلث قدیمی ایم

اون سگکه؟

نه

اون احمق خیلی وقته دوس داره

جز ما شه

ولی خب

ما یه مثلث قدیمی ایم

که با اون سگکه حال نمی کنیم


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 4:10  توسط wc  | 


همه جا رو میگردی

ولی چیزی که گم کردی پیدا نمیشه

بعد به خودت میگی

اره مرد

باید با دقت بیشتری بگردم

به خصوص زیر اون همه وسیله توی خونت رو

زیر مبلا

صندلی ها

میزها

همون جائی که ایستادی شروع میکنی

به چرخیدن

هی می چرخی

هی می چرخی

ولی  لعنتی

یه مشکلی این وسط هس

یه مشکل بزرگ در مورد اون چرخیدن ها

اینکه باز

اون چرخیدن ها

گولت میزنن    یه جوری که

بیشتر از 360 درجه میچرخی

چرا؟

خب به نظرم یه رویای مزخرف توی زندگی همه چرخیدن هاس

اینکه بعد از 360 درجه چی میشه

مثل یه جور خودکشی

چون یه چرخیدن

خودش میدونه

تا حالا همه چرخیدن ها

دقیقا بعد از  360 درجه می میرن

ولی

بعضی از اونا

می خوان بالاخره اولین چرخیدن شن

که بعد از 360 درجه زنده موندن

واسه همین گولت میزنن

یه جوری که خودتم نمی فهمی

یهو به خودت میای

میبینی

بیشتر از 360 درجه چرخیدی

یه چرخیدن دیگه رو فقط نفله کردی

همین


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 22:47  توسط wc  | 


بین خیس بودن    و خشک بودن

یه جائی هس که      الان اونجام

زنم

چند متر اونورتر

داره رمان "من منچستر یونایتد رو دوس دارم" رو میخونه

بهرحال

وقتی یکی  از اونائی باشی

که وقتی از حموم میان بیرون

مجبور نیستن کولر رو خاموش  کنن   تا    سرما نخورن

یه حال خوبی میده به ادم

اره

من یکی از اونام

الانم خیلی دارم حال میکنم

با خودم     برادر

لااقل

خیلی بیشتر از تو

که وقتی از حموم میای بیرون

توی یه جائی

بین خیس بودن و خشک بودن

سریع میری

کولر رو خاموش میکنی

سرعت خشک شدنتم که مثل همیشه

یه چیزی توی مایه های

افتضاست

هه


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 1:31  توسط wc  | 


خیلی وقت شده

یکی از اون ادما رو ندیدم

که وقتی میبینیشون

یاد یه ادم دیگه میفتی    که قبلا دیده بودیش

نمی دونم

یه جای کار مشکل داره

لعنتی انگار

اون ادمائی که وقتی میبینیشون

یاد یکی دیگه میفتی

خوب پخش نشدن

روی زمین

مثل

یه سالاد که خوب هم نزدیش

گوجه ها یه جا موندن


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 5:33  توسط wc  | 


دستم رو میبرم توی

ظرف سبزی ها

به امید پیدا کردن یه پیازچه دیگه

هرچن

فک نکنم چیزی مونده باشه

یه حسی بهم میگه

باز پیازچه ها تموم شدن

اون لعنتی ها

همیشه همینطور بودن

اره

اون لعنتی ها همیشه

عاشق زود تموم شدنن


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 2:49  توسط wc  | 



دراز کشیدم توی اتاقم

همینطوری

فک نکنم یکی از اون دراز کشیدنا باشه

که تهش خوابم ببره

یا حوصلم سر میره

یا واسه یه کاری

از جام پا میشم  اخرش

میدونی

حالا اینکه کدوماش منو از جام بلند کنه رو نمی دونم

اون همیشه تابع

یه توافق بوده

یه  توافق بزرگ

بین

حوصله سررفتن ها   از یه طرف

با

کارهائی که تو به خاطرشون باید از جات پاشی از طرف دیگه

اونا همیشه راجع به دراز کشیدن هائی که تهش قرار نیس بخوابی

یه تصمیمی میگیرن


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 1:47  توسط wc  | 


امروز

حواسم نبود    یهو  دلم سوخت

برای  یکی از اونائی که شاکی ان

چرا اینقد این پیامهای بازرگانی تلوزیونی

زیادن

داشتیم با هم سریال میدیدیم

لعنتی

دلم   می خواست    خوشحال شم این سری

وقتی یکی میگه

چقد زیادن این اگهی های تبلیغاتی

ببینم چی میشه


+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 4:10  توسط wc  | 


کلی ظرف کثیف توی ظرفشوئیه

با کلی  لکه های چربی روی گاز

کابینتها

یا سطل اشغال پر

خب

بوی روغن سرخ شده های اب خورده  هم   رووش

پووف

این یه مبارزه کسل کننده    دیگس     فقط

هیچ اشپزخونه ای تا حالا

تووش نبرده

اون      احمق ها

هرسری میبازن

اون     احمق ها

هرسری تمیز میشن


+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 2:18  توسط wc  | 


وقتی یه کاسه بذاری

زیر شیر یکی از شوفاژ های خونت   که اب ازش چیکه میکنه

اون ابا جمع میشن

توی کاسه

تا بالاخره کاسه پر میشه

 توی این 2 ماه

5 بار اون کاسه پر شده    خالیش کردم

یعنی

به طور متوسط

12 روز طول میکشه

تا اون کاسه پر از اب شه

می دونی

ادم شاید دلش بخواد ترتیب کاری که تر 10 دقیقس

یا 1 ساعت

اصلا یه روز

چه میدونم دو روز...

جوری بده که اون کاره دیگه سروکلش پیدا نشه

ولی خب

یه کاری که به طور متوسط هر 12 روز ادم باید انجامش بده

یه جوریه

ادم عاشقش میشه

نمی خوای نباشه

انگار اون کاره واقعا درکت میکنه


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 2:58  توسط wc  | 

مطالب قدیمی‌تر