X
تبلیغات
قورماغه ای روی تیفال

قورماغه ای روی تیفال

سید رضا خاتمی


سیب زمینیا سرخ شدن

حالا

نوبت پیازاست

که سرخ شن توی مایتابه

اخر از همه هم

سوسیس ها باید سرخ شن

همشون رو

توی یه مایتابه میخوام سرخ کنم

واسه همین

سیب زمینیا که سرخ شدن

بیرونشون اوردم

جاشون

پیازا رو ریختم

توی مایتابه

حالا هم

منتظرم

پیازا سرخ شن

تا بیرونشون بیارم

جاشون سوسیا رو بریزم 

تا اونا هم سرخ شن

توی مایتابه

سوسیا که سرخ شدن

باید

بهشون

اون سیب زمینیا با پیازای سرخ شده رو اضافه کنم

اینطوری فقط یه مایتابه کثیف میشه

خب فکر کنم  

از زمان اختراع مایتابه ها به این طرف

این همیشه  یه اتفاق خوب بوده

که جای 2 تا مایتابه یا 3 تا یا 4تا یا ...

فقط

یه مایتابه کثیف شه فقط

مثل اضافه شدن

یه چیز مهمه دیگه توی دنیا


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 1:21  توسط wc  | 


ترسیدن از مردن کاری نداره

من خودم چند بار تا حالا ازش ترسیدم

به خصوص شبائی که بی خوابی میزنه سرم

یا مثل خیلیا

ترس از بی پولی

کچل شدن

ترس از اینکه بهت خیانت بشه

ترس از سگ

موش

سوسک ها؟

نه

هرچند

بچه که بودم فک میکردم      ادمی که از موش میترسه

ولی از سوسک نمی ترسه

مثل ادمی که از حموم میاد بیرون میمونه

که  هنوز تنش خیسه 

وقتی میره توی هوای سرد    مستعد سرماخوردگیه

ولی سرما نمی خوره

فک کنم ادمائی هم که  از موش میترسن

کاملا مستعد ترسیدن از سوسک ها م  هستم

ولی خب  من نمی ترسم از سوسک ها

چرا؟

خب

چون  همه اونائی که بعد حموم میرن توی هوای سرد

سرما نمی خورن    شاید   

بهرحال

لعنتی ها

همشون حوصله سر برن

واقعا ترسیدن از اونا کاری نداره

حتی

لازم نیس حتما یه ترسو باشی

اه


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 3:32  توسط wc  | 


زنم میگه کولر روشنه؟

داره تلوزیون  میبینه

خب  اون   یهو  سردش شده

بعد فکر کرده

کولر شاید   روشنه 

که یهو سردش شده

میگم نه

کولر خاموشه

بعد جفتمون خوشحال میشیم

که با اینکه

کولر خاموشه

هوا اینقد خنکه که ادم توی تابستون

سردش میشه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 14:25  توسط wc  | 


توی زندگی

تعداد دفعاتی که میخوای کنترل تلوریون کنارت باشه

راحت دستت رو دراز کنی

برداریش      ولی نیست

از اون عددهاست

که الان اگه مثلا بهت بگن

عدد تو اینقدره

ادم میخواد بگه

اه

واقعا؟

لعنت به این زندگی

مطمعن باش برادر


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 4:2  توسط wc  | 


هفته پیش درگیر  ورم معدم بودم 

اون ورم معده ها

خیلی راحت کاری میکنه

اشتهای خوردن هیچی رو نداشته باشی

یا احساس سوزش توی ریه هات بکنی

یه بی حالی و ضعف  هم که حس میکنی

قراره همیشگی باشه

و چنتا چیز دیگه

مثل برداشتن همزمان چنتا کیسه نایلونی وقتی خرید کردی

توی هرکدومش یه چیزیه

راه میفتی

میدونی؟

تعادل چیز مهمیه اینجور وقتا

وزن کیسه نایلونی هائی که با دوتا دستت بر میداری یکی باشه

اینجوری

راه بیشتری رو میشه رفت

بدون اینکه خسته شی

توی اون روزا به چی فکر میکردم؟

خب به اینکه اون ورم معده لعنتی

کیسه نایلونی هاش رو چه جوری گرفته دستش

کی قراره خسته شه


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 21:10  توسط wc  | 


مزه ها بیشترن

یا

بوها؟

بعضی وقتا از این جور چیزا میندازم توی مخم

بعد اینقد بهش فکر میکنم

تا

حوصلم سر بره

اوه پسر

بعضیاشون

واقعا

زود حوصله ادم رو در سر میارن

لامصب

هیچی به اندازه اونا

نمی تونه به ادم بفهمونه

زود بودن

یعنی چی


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 15:31  توسط wc  | 


سوپ ها ؟

خب

یه سری چیزای ابکی

که بیشتر باید حواست باشه وقتی داری میخوریشون

یه وقت نریزن از قاشقت

بعذ اگه بریزن

میگی

اه

ریخت لعنتی

سعی میکنی توی قاشق بعدی

بیشتر دقت کنی




مهدی پوریوسف دانشجوم بود.خوش تیپ بود.مودب بود.هرچند مودب بودنش یه کم روی مخم بود.بهرحال برق گرفتش مرد.امروز توی مراسمی که واسش گرفته بودن داداشش بهم گفت خیلی از شما حرف میزد...چه میدونم

بهرحال شاید مهدی پوریوسف جز 10 تا دانشجو محبوبم نبود ولی جز اونائی بود که فراموشش نمی کردم هیچ وقت حتی اگه نمیمرد

حالا که مرده

عمرا یادم بره دیگه

و


انگار باید تبلیغ کرد برای قورماغه ای که ...


از اول خرداد کتاب های نشر نیماژ ( قورماغه ای جلوی تیفال )توسط پخش گسترش و ققنوس توزیع خواهند شد، علاقه مندان می توانند از کتابفروشی های زیر تهیه فرمایند.
لطفن در صورت عدم حضور کتاب ها در کتابفروشی ها به مسئول فروشگاه بگویید که از طریق دو پخش ذکر شده اقدام نمایند.




تهران ـ کتابفروشی خانه شاعران ایران ـ خیابان انقلاب پاساژ فروزنده ـ 66970131

گرمسار- کتابفروشی نیک - 02324234828

اراک ـ سفیران طلائیه ـ 08612228593
اراک ـ کتابفروشی طلوع ـ 08612241025
اصفهان ـ فرهنگسرای اصفهان ـ 03112204029
اصفهان ـ کتابفروشی باستان ـ 03112229607
اهواز ـ کتابفروشی اسوه ـ 06112923315
اهواز ـ کتابفروشی جعفری زیتون ـ 06114454548
اهواز ـ کتابفروشی رشد ـ 06112217000
اهواز ـ کتابفروشی شرق ـ 06112210254
اهواز ـ کتابفروشی مُهام ـ 06113379073
آمل ـ شهر کتاب ـ 01212241155
بابل ـ کتابسرای بابل ـ 01113238306
بجنورد ـ کتابفروشی اندیشه سبز ـ 05842242536
بوشهر ـ کتاب شهر ـ 07715562292
بوشهر ـ کتابفروشی پارکی ـ 07712522631
بهبهان ـ کتابفروشی مهدی ـ 06713315590
تبریز ـ کتابفروشی شایسته ـ 04115561961
تبریز ـ کتابفروشی فروزش ـ 04113362929
تبریز ـ کتابفروشی کتاب آرمان شهر ـ 0411556367
تهران ـ دفتر شعر جوان ـ خیابان انقلاب ـ پاساژ فروزنده ـ 66498974
تهران ـ شهر کتاب ابن سینا ـ شهرک غرب ـ 88089595
تهران ـ شهر کتاب آرین ـ میرداماد ـ 22222757
تهران ـ شهر کتاب مرکزی ـ عباس آباد ـ 88408288
تهران ـ شهر کتاب هفت حوض ـ نارمک ـ 77920400
تهران ـ شهرکتاب کارنامه ـ نیاوران ـ 22285970
تهران ـ فروشگاه ایران گام ـ سیمنما ملت (پردیس) ـ 23162 ـ داخلی 173
تهران ـ فروشگاه اینترنتی پکتا ـ 88940303
تهران ـ کتاب داستان ـ خیابان پاسداران نرسیده به خیابان شهید کلاهدوز( دولت) ـ 22571778
تهران ـ کتابسرای نیک ـ پاساژ فروزنده طبقه منفی دو ـ 66480871
تهران ـ کتابفروشی بهمن ـ میدان ونک ـ 88641368
تهران ـ کتابفروشی پندار ـ ولنجک ـ 22426830
تهران ـ کتابفروشی تندیس ـ خیابان مطهری ـ 88892917
تهران ـ کتابفروشی جرعه ـ ایستگاه متروی هفت تیر ـ 09126906831
تهران ـ کتابفروشی فرا روان ـ ستارخان ـ 44246715
تهران ـ کتابفروشی ققنوس ـ خیابان انقلاب اول خیابان منیری جاوید(اردیبهشت) ـ66460099
تهران ـ کتابفروشی کیهان ـ خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران ـ 66403479
تهران ـ کتابفروشی لارستان ـ خیابان مطهری ـ 88899365
تهران ـ کتابفروشی مروارید ـ تقاطع خیابان انقلاب و دانشگاه ـ 66484027
تهران ـ کتابفروشی مولی ـ 66409243
تهران ـ کتابفروشی نقش ـ پاسداران ـ 22550473
تهران ـ کتابفروشی هوشیار ـ خیابان مطهری ـ 88724696
تهران فروشگاه اینترنتی آدینه بوک ـ 88319876
جهرم ـ کتابفروشی معطریان ـ 07912226649
دزفول ـ کتابفروشی رشد ـ 06412241012
دزفول ـ کتابفروشی وارثین ـ 06412254556
رشت ـ کتابفروشی بدر ـ 03112229607
رشت ـ کتابفروشی مهران ـ 01312254907
رشت ـ کتابفروشی میثاق ـ 09118760856
رفسنجان ـ کتابفروشی خورشید شب ـ 03915232962
ساری ـ کتابفروشی علمدار ـ 09119594191
ساوه ـ کتاب شهر ـ 02552235220
سبزوار ـ کتابفروشی آسمان ـ 05712229633
سمنان ـ کتابفروشی خلاق ـ 02313333487
شاهین‌شهر ـ کتابفروشی پژوهش ـ 03125240168
شیراز ـ کتابفروشی اسفند ـ 07112252876
شیراز ـ کتابفروشی دانش ـ 07112309261
شیراز ـ کتابفروشی دانشگاه ـ 09173187630
شیراز ـ کتابفروشی سمندر ـ 07112356139
شیراز ـ کتابفروشی کتیبه ـ 07112355284
فسا ـ کتابفروشی جبهه کتاب ـ 09178405894
قائم شهر ـ کتابفروشی پارس ـ 01232222671
قزوین ـ کتابفروشی علامه ـ 02812246816
قزوین ـ کتابفروشی مولانا ـ 02812227978
قم ـ خانه کتاب ـ 025178377011
قم ـ کتابفروشی سوره مهر ـ 02517839204
کاشان ـ خانه کتاب ـ 03614450313
کاشان ـ کتابفروشی پاتوق کتاب بهشت ـ 03614457577
کرج ـ کتاب شهر ـ 02634493973
کرج ـ کتابفروشی بهمن کرج ـ 02634437533
کرج ـ کتابفروشی چستا ـ 0263252268
کرج ـ کتابفروشی کافه کتاب ـ 02633553175
کرج ـ کتابفروشی یار مهربان ـ 02634208845
کرمان ـ شهر کتاب ـ 03412224689
کرمان ـ کتابفروشی میعاد ـ 03412252354
کرمانشاه ـ کتابفروشی کیمیا کتاب ـ 08318380507
گرگان ـ شهر کتاب ـ 01712229706
گرگان ـ کتابفروشی جنگل ـ 01712225376
گرگان ـ کتابفروشی نشر شاهد ـ 01712233590
لاهیجان ـ شهر کتاب ـ 01412235445
مشهد ـ کتاب آفتاب ـ 05112222204
مشهد ـ کتابفروشی تولدی دیگر ـ 05117641396
مشهد ـ کتابفروشی علامه ـ 05118426809
مشهد ـ کتابفروشی هیواد ـ 0511223423
همدان ـ کتابفروشی ایران زمین ـ 08118262954
یزد ـ پاتوق کتاب آسمان ـ 03516238476


نشر نیماژ/ پازل شعر امروز



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 19:16  توسط wc  | 


من اگه یه ادم فضائی ببینم

چیکار میکنم

یه چند بار که  حرفش شده

همینطور ساکت موندم تا بحث خودبه خود عوض شه

میدونی

من ترجیح میدم اون بحثا خود به خود عوض شن

تا اینکه یه بحث دیگه بندازی وسط

تا اون بحثا عوض شن


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:45  توسط wc  | 



قورماغه ای جلوی تیفال


نشر نیماژ 


روبروی دانشگاه تهران.پاساژ فروزنده.طبقه 1-.کتاب فروشی دفتر شعر جوان

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 22:19  توسط wc  | 


زنم رفته حموم

اون موهاش زود به زود چرب میشه

میگه از پوست و مو شانس نیاورده

چه میدونم

منم نشستم دارم صدای خوردن اون ابها به کف حموم رو گوش میدم

یکی از صداهای محبوبمه

خوبیش اینه که خیسم نمیشم

قطع شد

لامصب

از اون صداهاس که یهو قطع میشه

پووف

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 23:27  توسط wc  | 


تلفن  زدم به پیتزا فروشی نزدیک خونم

پیتزا سفارش دادم

یه کم نوشابه از قبل توی یخچال مونده بود

اونقدر که بشه باهاش یه پیتزا رو

تا تهش خورد

ولی باز یه قوطی نوشابه  سفارش دادم

دلم نخواس اون یارو پیتزائیه

فک کنه منم یکی از اونائی شدم که نوشابه خوردن رو گذاشتن کنار

یا کم کردن

لعنتی ها

تعدادشون  هر روز داره بیشتر میشه


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 22:5  توسط wc  | 


یه مگس رو میشه با یه دست گرفت

روی هوا

دست رو تا فاصبه نزدیکش اروم بیاری

یه مکث کوچیک

بعد یهو دستت رو میبری سمتش

در حالیکه انگشتات رو داری جمع میکنی

مثل حالتی که میخوای دستت رو مشتش کنی

با یکم تمرین

میشه اون مگس رو گرفت

یا

از این راحتتر

با دوتا دستات

دو طرف مگس

بعد یهو تق

یه حرکت سریع

البته اون مکث کوچیک قبل اون حرکت سریع  رو

اینجا هم نباید فراموش کرد

تنها شانس یه مگس اینه که توی اون مکث

بپره

بدون اون مکث هم شانس ادم  واسه کشتنشون کم میشه

بهرحال

اون مکثه

بخش مهمی از اون بازیه

قبل اون حرکت سریع

اگه نبود؟

اوه پسر

اگه اون مکث ها نبودن

هم مگس ها فرصتی واسه فرار نداشتن

هم شانس ما کمتر میشد

عجب چیز مزخرفی شد


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 22:17  توسط wc  | 


یه روز تعطیله  دیگه داره تموم میشه

یه روز تعطیله  دیگه داره تموم میشه

ولی واسه اون یارو

که داره شامش رو میخوره

مهم نیس

یه روز تعطیل دیگه داره تموم میشه

لعنتی

پس واسه اون یارو چی میهمه

یه چیز دیگه؟

هان؟

یه چیز دیگه؟


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 16:28  توسط wc  | 


ساعت از 1 گذشته

تلوزیون رو خاموش کردم 

بارسلونا بازی رو برد

دارم

زور میزنم یه پشه رو

با نگاه کردن تعقیب کنم 

اون بالا 

نزدیک سقف

داره پرواز میکنه

یهو بیخیال میشم

یه جای دیگه رو نگاه میکنم

چرا؟

خب هیچ وقت نمیشه فهمید

یه ادم از زور زدن خسته شده

یا حوصلش سر رفته

 از زور زدن


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 1:55  توسط wc  | 

 

شبا وقتی زنم خوابش میبره

صدای تلوزیون رو کم میکنم

میدونی؟

من عاشق اون لحظه ام که

وقتی داری  صدای تلوزیون رو کم میکنی

یهو به خودت میگی

اه لعنتی

 زیادی کم شد

یه کم بیشترش میکنی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 10:35  توسط wc  | 


قوانین احتمال؟

خب

اونا رو باید تحسین کرد

هیچی به اندازه یه قانون احتمال

نمی تونه به همه حالت های ممکن فکر کنه

میدونی

اخرشم

مثل یه شرکت تجاری

با مسئولیت محدود

اون قوانین احتمال لعنتی

هیچ مسئولیتی در قبال هیچی ندارن

میفهمی

دقیقا همیجاس که ادم بیشتر عاشقشون میشه

برای اونا مهم اینه که

همیشه

از بین حالت های ممکن یکی   انتخاب بشه

حالا چی میخواد بشه دیگه واسشون مهم نیس


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 23:7  توسط wc  | 


اسکناس های پاره شده

عاشق اینن که گیر من بیفتن

ولی خب خیلیاشون گیر من نمیفتن

چون گیر تو میفتن

یا تو

بعد تو سریع یه چسب بهشون میزنی

شایدم مثل یه احمق وقت بذاری

ترو تمیز بهشون چسب بزنی

ولی چه فایده 

هرچقدرم زور بزنی فایده نداره

میدونی

اون اسکناسهای پاره

فقط عاشق اینن که گیر من بیفتن

واقعا وقتی نگاشون میکنی     نمیفهمی باهات حال نمیکنن?


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 21:6  توسط wc  | 


اب دهنم که قورت میدم

گلوم درد میگیره

سرفه

یه مقدار تب

قرص های سرماخوردگی ....

با چنتا چیز مزخرف دیگه

که وقتی ادم سرما میخوره سر کلشون پیدا میشه

ولی هنوز خبری از اب ریزش بینی نیست

انگار نه انگار سرما خوردم

لعنتی انگار

همش ادم منتظره که بیاد

مثل یه مهمونی  شام بزرگ خانوادگی

عموها   عمه ها

دائی ها  خاله ها ....

همه اومدن به جز یکی از مهمونها

ساعت از 9 گذشته

ولی هنوز نرسیده


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 21:49  توسط wc  | 


توی یه مهمونی کسل کننده

بین ادمائی که اولین باره دارم میبینمشون

نشستم

از بیکاری  اینقد توی چشم تک تکشون ذل زدم

حاضرم شرط ببیندم

خیلیاشون دارن فکر میکنن

حتما  مشکل دارم

یهو

2 تا مرد کنار دستیم

شروع کردن راجع به کامیون ها حرف زدن

انگار راننده کامیونن

لعنتی ها

نمی دونم چرا تا الان ساکت بودن

اه


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 22:59  توسط wc  | 


اووه پسر

امروز لای یکی از اون مسابقات تعریف کردن

خاطرات دوران دبیرستان گیر کردم یهو

همه چی معمولی بود

داشتیم درباره فوتبال حرف میزدیم

یهو یکی از بچه ها

یاد یکی از اون خاطرات دبیرستانمون افتاد

من که یادم نمیامد

ولی بقیه انگار یادشون بود

بعد یه مسابقه درست و حسابی راه افتاد

توی تعریف کردن اون خاطرات احمقانه

از کلاسای دبیرستان

هرکی یه چیزی میگفت

بعد همه میزدن زیر خنده

مونده بودم اون وسط چه غلطی بکنم

چند بار زور زدم بحث رو بکشونم به فوتبال باز

ولی اون لعنتی ها

حسابی داشتن حال میکردن

اونقدر که هوس کردم یه زور بزنم

منم یه چیزی یادم بیاد تعریف کنم

ولی جلوی خودم رو گرفتم

بعد   گوشی تلفونم رو برداشتم

یه بازیه هست که توی هر مرحله باید یه توپ رو از وسط یه سری

حلقه طلائی رد کنی

خیلی وقته

گیر کردم توی مرحله هشتم


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 22:13  توسط wc  | 


امشب وقتی بخوابم

احتمالا به حرفای اون پسره فکر میکنم

پشت دانشگاه ادیبان

با رضا  ایستاده بودیم

البته زنش حمید رضا صداش میکنه

انگار توی شناسنامه اسمش حمید رضاست

یه بار فکر کردم اون زن  چند بار قراره شوهرش رو صدا کنه

توی تمام عمرش

10000000 بار؟

بیشتر؟

10000000 بار به جای اینکه بگه رضا

بگه حمید رضا

پووف

حتی مثل اون احمقا فکر کردم

اگه انرژی ای که واسه گفتن اون قسمت حمیدش که اضافست رو

جمع کنه

جاش میتونه چیکار کنه

اه

بهرحال

نزدیکمون

اون پسره با رفیقش نشسته بود

نمی دونم درباره چی حرف میزدن

فقط شنیدم که گفت

مارادونا اشتباه کرد که ارژانتین رو ول کرد

رفت امارات     مربی شد

برگشتم نگاش کردم

اون 2 تا واقعا توی افتاب یه روز زمستونی

یه جای خوب واسه نشستن گیر اورده بودن

داشتن حال میکردن

برگشتم

به رضا  گفتم بریم دیگه

داره دیر میشه

راه افتادیم


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 21:6  توسط wc  | 


من اگه صبحا یه ساعت بیشتر بخوابم

خیلی ادم مفیدتری میشم

ولی اونا فک میکنن

همه رو بهتر از خودش میشناسن

واسه همین همش میگن

نمیشه که

اگه سختته

خب شبا یه ساعت زودتر بخواب

منم هیچی نمیگم

وقتی

برمیگردن میگن شبا یه ساعت زودتر بخواب

فقط

دوس دارم یه لگد بزنم  توی پشتشون

پووف


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 22:22  توسط wc  | 


دارم  چائی شیرین صبحانم رو هم میزنم

حالم بهتره

لعنتی   دیشب تا صبح داشتم بالا میاوردم

یه مسومومیت غذائی مزخرف

حس میکردم  معده م کم اورده

خیلی گشتم  دنبال اون غذای لعنتی که به این روززش انداخته

ولی واقعا هیچی نبود

هرچند اون یه معده خوبه

کم پیش میاد  جلوی چیزی کم بیاره

ولی دیشب واقعا کم اورده بود

نمی دونم واسه چی

شایدم توی زمان بندیش اشتباه کرده بود

جلوی اون مزخرفاتی که چند بار تا حالا خورده بودم ولی مسموم  نشده بودم

این سری واقعا هیچ چیز خاصی نخورده بودم

همه چی مثل سابق بود

غذاهائی که هر روز میخورمو هیچیم نمیشه

مثل همیشه هم  وسط بالا اوردنام

منتظر بودم اینبار دیگه  معدم رو هم  بالا میارم یا نه

کلا از بچگی هربار ک مسموم میشم منظر این لحظه ام

خب باید جالب باشه یهو ببینی

معدت افتاد بیرون

به خودت بگی

لعنتی این که باز در اومد از جاش

اه

بعد معدت رو برداری

دوباره قورت بدی

بره سر جاش

چه میدونم

بهرحال

زیادم دیگه گیر ندادم ببینم چی خوردم که اینطور شدم

فکر کنم معدم هم زیاد دوس نداشت

دنبال دلیلش بگردم

یه حسه

یه چیزی بین هر ادمی با معدش


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 15:7  توسط wc  | 


یکی از اون کانالای تلوزیونی

داره یه مستند حیات وحش نشون میده

ولی خب من دارم یه کانال دیگه رو میبینم

یه برنامه در مورد تربیت کودکان

وقتی داشتم کانالا رو عوض میکردم

بهش رسیدم

ولی کانال رو عوض کردم

نه حوصله داشتم ببینمش

نه حوصله داشتم نبینمش

ولی خب

همینطوری عوضش کردم

چند وقته

وقتی  هرکدوم از اون  کانالای  تلوزیونی رو عوض میکنم

انگار

با ماشین از روی یه گربه که وسط خیابون له شده رد میشم

یه کم ماشین تکون میخوره

تا رسیدم به این برنامه تربیت کودکان

دیگه کانال رو عوض نکردم

ولی فکرم پیش اون برنامه حیات وحشه

اخرین بار که یکی از اون برنامه ها دیدم

درباره بچه لاکپشت هائی بود

که وقتی از تخم بیرون میان میرن سمت دریا

کلی بچه لاک پشت

ولی خب خیلیاشون قبل رسیدن به دریا نفله میشدن

اون موقع بچه بودم

رووم تاثیر بد گذاشته بود تا چند وقت

یکی از اون مزخرفاتی که در کودکی ادم اتفاق میفته

بعد میشه کلی از مسخره بازیهای ادامه زندگیت رو بهشون ربط داد

هرچند فکر نکنم

من از اوناش باشم

کلا فکر نکنم بیشتر از 10   12 بار

که یاد اون لاک پشتای نفله شده افتادم

توی همه زندگیم

اووه پسر

فک کنم اون یه فرصت فوق العاده بوده واسه اینکه

یه روانی درست و حسابی شم

که ریشه مشکلات روانیش

به دوران کودکیش برمیگرده

حتی میتونستم کلی قتل انجام بدم

بعد وقتی گیر افتادم توی دادگاه اعلام کنن دیوونه ام

بعد بفرستنم به یکی از اون تیمارستان ها

کلی رووم ازمایش کنن

اخرم بفهمن به خاطر اون بچه لاکپشتای نفله شده من اینطوری شدم

چه میدونم

پووف

هنوز فکرم پیش برنامه حیات وحشه اون کانالست که عوضش کردم

دیگه باید تموم شده باشه

این برنامه تربیت کودکان که نمیخوره  بهش

حالا حالاها تموم شه

لعنتی


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 15:23  توسط wc  | 


اووه عزیزم

دلم یه حادثه غیر مترقبه میخواد چقد

یکی از اون زلزله های گنده مثلا

از اونا که وقتی میاد

هی تعداد تلفات میره بالا توی اون خبرگذاری ها

یه شب

وقتی من میام  خونه

از سر کار

مثل همیشه سریال ببینیم با هم

چیپس بخوریم

با کلی حرف راجع به دوس داشتن همدیگه

بعد ساعت 11 شه

تو بگی دیگه وقت خوابه

بریم بخوابیم

تا فردا سختت نباشه

6 صبح از خواب پا شی بری سر کار

هرچند  هیچ وقت بهت نگفتم

من اگه 9 شب هم بخوابم سختمه 6 صبح پا شم برم سر کار

با اینکه این همه عاشقتم

اه

بعد بریم مسواک بزنیم و دستشوئی اخر شبمون رو کنیم

مثل همیشه اول تو

بعد من

بریم زیر پتو هامون

تازه چشمون که گرم شد

زلزله بیاد

سقف خراب شه روی سرمون

ولی زنده بمونیم

به طرز معجزه اسائی

ولی نمیشه لامصب

میفهمی عزیزم

یا جز اونائی میشیم که مردن

یا جز اونائی که زنده موندن

لامصب

نمیشه فقط

یا ما دوتا بمیریم

یا فقط ما دوتا زنده بمونیم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 2:34  توسط wc  | 


فک کنم یه روز بوده

که یه ادم

چیزی که داشته رو از دست داده

یه روز خاص

حالا نمی دونم

قبلش ادما چیزائی که داشتن رو از دست نمیدادن

یا اگه از دست میدادن یادشون میرفته که اصلا

همچین چیزی رو داشتن

شایدم

یه حس خاص داشتن ولی نمی دونستن واسه چیه

زیادم بهش گیر نمی دادن

به اون حسه

ولی اون ادم

گیر داده ببینه اون حس خاص لعنتی  چیه

می فهمی مرد

دقیقا مشکل همینجاست

چون اون احمق به این نتیجه رسیده که

حس مزخرفش

همش به خاطر از دست دادن اون چیزی که داشته نیست

خیلیش

به خاطر اینه که

تا وقتی که اون چیز رو داشته

قدرش رو ندونسته

حالا که از دست داده تازه فهمیده  چی رو از دست داده

بعد احتمالا این کشف مزخرفش رو

به دور و بریاش هم گفته

پووف

یه کشف مزخرف

که به هیچ دردی نمی خوره

فقط حال ادم رو خرابتر میکنه

وقتی یه چیزی رو از دست میده

همش یادت میفته که

کاش اون موقعی که داشتمش قدرش رو میدونستم و از این جور حرفا

میفهمی

اون لعنتی یه گند گنده زده

با این کشفش


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 5:7  توسط wc  | 


فک کنم

در مجموع بد نبود   واسه بار اول

تلفونی داشتیم حرف میزدیم

جفتمون فک کنم نیاز داشتیم به  حرف زدن

وسطای حرف زدنش

راجع به پدرش پرسیدم

یه چیز توی این مایه ها که

مثلا پدرت چرا کمکت نمی کنه

اونم گفت پدرش چند سال پیش مرده

پووف

چیزی نبود که منتظر بودم بشنوم

یه لحظه فرصت داشتم

یهو به خودم گفتم

باید سریع یه مخلوطی

از شرمندگی و ناراحتی و تعجب و اینکه مهم نیستو زندگی ادامه داره 

بسازم

بریزم توی صدام

وقتی بهش میگم خدابیامرزتش

یعنی انگار غریزی به این نتیجه رسیدم

مثل یه پرنده وقتی میخواد واسه بار اول پرواز کنه

بالاشو تکون بده

ادما هم  به نظرم توی  همچین وضعیتی

یه همچین کاری میکنن

هرچند فک کنم هول کردم

الان که حساب میکنم

به نظرم اون قسمت تعجبش یه کم زیاد بود

انگار رفیق نزدیکم بوده

بعد ادم  ندونه پدرش مرده چند ساله

چه میدونم

کاملا طبیعی بود ندونم پدرش مرده

اون قسمت شرمندگیش هم  کلا به نظرم اضافه میاد الان

انگار شرمنده ای که مثلا چرا جای اون

تو نمردی

چه میدونم

اخرشم تشکر کرد ازم

 که   کلی بهش روحیه دادم

خب به نظرم نیاز به تشکر نبود

کار راحتیه

روحیه دادن

فقط کافیه به ادمی که اوضاش خرابه

بگی کارائی که تا حالا کرد ه  درست بوده

تهشم  یه کم ربطش بدی به شانس و از این جور مزخرفات

حتی بهش گفتم

اون تصمیم های لعنتی رو نباید زیاد جدی گرفت

زیاد ربطی به ادم نداره

بعضی وقتا خود به  خود حال میکنن یه تصمیم درست بشن

بعضی وقتا هم اشتباه

خب  بیشترشون فک میکنن چون

یه سری تصمیم اشتباه گرفتن الان اوضاشون داغونه

نمی دونم حالا

اونم جزئشون بود یا نه

گفتم دیگه


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 5:39  توسط wc  | 


یعنی این خوبه

که فرق نداره واسه ادم

پای چپش بشکنه یا راست

اصلا

توی اون لحظه به چی فک میکنه ادم

دقیقا وقتی پاش میشکنه

خب طبیعیش اینه که ادم ناراحت میشه

بعد به خودش میگه

اه لعنتی

کاش نمیشکست

قضیه دستها راحتتره این جور وقتا

میدونی بعدش به چی فکر کنی

دست راستت شکسته یا چپ

اینجاش رو شانس اوردی لااقل

یا

دقیقا همون دستت شکسته که بیشتر کاراتو باهاش انجام میدی

یه جورائی انگار

لیز میخوره فکر ادم خود به خود

از یه فکر به یه فکر دیگه

بدون اینکه اون وسطش ادم فک کنه که بعد فکر قبلیش

حالا باید به چی فک کنه

ولی اون پاهای لعنتی چی

هیچی

می فهمی

واسه یه لحظه انگار فکرت میفته  توی  یه چیزی که

بعدش هیچی نیس

لعنتی

یه جوریه

اون چیزائی که انگار بعدش هیچی نیس

اه


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 5:18  توسط wc  | 


با یه خبر که قرار بود بیاد

ولی نیومده باید چیکار کرد

نیومدن یه خبر اصلا یعنی چی

یادش رفته بیاد یا نمی دونه که باید بیاد یا نیاد

اوه عزیزم

می فهمی چی میگم

اگه  اون خبره یادش رفته که باید بیاد

نظرت چیه بریم دنبالش

میدونی

خوبیه گشتن  دنبال اون خبرا که قرار بود بیان

ولی نیومدن 

اینه که دیگه نمی خواد

مثلا تو از یه طرف بری

من از یه طرف دیگه

مثل وقتی که قراره  یه خرگوش لعنتی رو بگیری

با هم دیگه میشه رفت

چون اون خبرائی که نیومدن

یه جا وایمیستن

نمی دونم کجا

فقط  همینطوری خیره میشن به جائی که

اصلا نمیشه فهمید کجاست

اره

یه خبر که نیومده

مثل یه خرگوش فرار نمی کنه وقتی دنبالشی

اون فقط یه گوشه ایستاده

خیره شده

یادش رفته بیاد


+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 5:1  توسط wc  | 


من یکی که هیچ وقت  توی زندگیم

از اینکه  بی حوصله ام کلا  ناراضی نیستم

واقعا نمی تونم بفهمم اون ادمائی که

وقتی که  بی حوصله ان   شاکی میشن

چشونه

یه جورائی بی حوصله بودن

به نظرم بهترین روشه

واسه کم کردن

تعداد کارائیه که ادم هر روز انجام میده

یه روش راحت و بی درد سر

خب کیه که از یه روش ساده و بی دردسر بدش بیاد؟

اصلا  این به کنار

میدونی

هیچی به اندازه حوصله نداشتن

اون کارهای لعنتی رو عصبی نمیکنه

مثل یه جنگ واقعی میمونه

بعضی وقتا اونا دخلت رو میارن

مجبوری با اینکه حوصلشون رو نداری

انجامشون بدی

بعضی وقتا هم تو دخلشون رو میاری

حتی میشه بعضی وقتا زجر کششون هم کرد

مثل اینکه وقتی حوصله نداری

یکی از اون کارا بیاد سراغت

میشه یه جوری رفتار کنی

که اون احمق فکر کنه میخوای انجامش بدی

بعد یهو انجامش ندی

حس فوق العاده ایه لعنتی


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 14:9  توسط wc  |