تربیت بدنی


اووه پسر

امروز لای یکی از اون مسابقات تعریف کردن

خاطرات دوران دبیرستان گیر کردم یهو

همه چی معمولی بود

داشتیم درباره فوتبال حرف میزدیم

یهو یکی از بچه ها

یاد یکی از اون خاطرات دبیرستانمون افتاد

من که یادم نمیامد

ولی بقیه انگار یادشون بود

بعد یه مسابقه درست و حسابی راه افتاد

توی تعریف کردن اون خاطرات احمقانه

از کلاسای دبیرستان

هرکی یه چیزی میگفت

بعد همه میزدن زیر خنده

مونده بودم اون وسط چه غلطی بکنم

چند بار زور زدم بحث رو بکشونم به فوتبال باز

ولی اون لعنتی ها

حسابی داشتن حال میکردن

اونقدر که هوس کردم یه زور بزنم

منم یه چیزی یادم بیاد تعریف کنم

ولی جلوی خودم رو گرفتم

بعد   گوشی تلفونم رو برداشتم

یه بازیه هست که توی هر مرحله باید یه توپ رو از وسط یه سری

حلقه طلائی رد کنی

خیلی وقته

گیر کردم توی مرحله هشتم


شکست ادبی


امشب وقتی بخوابم

احتمالا به حرفای اون پسره فکر میکنم

پشت دانشگاه ادیبان

با رضا  ایستاده بودیم

البته زنش حمید رضا صداش میکنه

انگار توی شناسنامه اسمش حمید رضاست

یه بار فکر کردم اون زن  چند بار قراره شوهرش رو صدا کنه

توی تمام عمرش

10000000 بار؟

بیشتر؟

10000000 بار به جای اینکه بگه رضا

بگه حمید رضا

پووف

حتی مثل اون احمقا فکر کردم

اگه انرژی ای که واسه گفتن اون قسمت حمیدش که اضافست رو

جمع کنه

جاش میتونه چیکار کنه

اه

بهرحال

نزدیکمون

اون پسره با رفیقش نشسته بود

نمی دونم درباره چی حرف میزدن

فقط شنیدم که گفت

مارادونا اشتباه کرد که ارژانتین رو ول کرد

رفت امارات     مربی شد

برگشتم نگاش کردم

اون 2 تا واقعا توی افتاب یه روز زمستونی

یه جای خوب واسه نشستن گیر اورده بودن

داشتن حال میکردن

برگشتم

به رضا  گفتم بریم دیگه

داره دیر میشه

راه افتادیم