خیلی وقت پیش یه کاکتوس داشتم
اسمش پتو بود
اون اولا که خریدمش
همه چی عادی بود
بعد یه روز حوصلم سر رفت
داشتم چائی میخوردم
یهو چائی داغ رو خالی کردم سرش
بیچاره پتو
فکر کنم حسابی سوخت
از اون به بعد هر روز سرش چائی داغ میریختم
یا مثلا دود سیگار رو فوت میکردم سمتش
یا توی زمستونا میذاشتمش بیرون
زیر برف بمونه
کلا
حسابی اذیتش میکردم
بعد یه روز
یکی بهم گفت
خوشت میاد یکی روت چائی داغ بریزه
یا
همینطوری هی دود سیگار توی صورتت فوت کنه
یادمه اینجای حرفش که رسید
منتظر بودم اون احمق بگه
خوشت میاد زیر برف مجبور بشی بایستی
ولی خب نگفت
بهرحال
اون یارو به وظیفش عمل داشت میکرد
بهرحال اون یارو توی اون لحظه
فکر کرده بود بزرگترین وظیفه زندگیش
دفاع از یه کاکتوسه که یکی هر روز روش چائی داغ میریزه
هیچی بهش نگفتم
فقط همینطوری نگاش کردم
فکر کنم خودش فهمید که دیگه وقت رفتنه
اون وظیفش رو انجام داده
حالا باید دمش رو بذاره کولش
بره
میدونی
هرچند با حرف اون یارو اصلا حال نکردم
ولی خوشم اومد ازش
که وقتی وظیفش رو در قبال یه کاکتوس بدبخت
انجام داد
سریع رفت پی کارش
اصلا فکر کنم یه جورائی عجله هم داشت
فکر کنم از اون ادم هائی بود که همش فکر میکنن
یه وظیفه ای یه گوشه ای الان منتظرشونه
باید بدوئن برن
به دوشش بگیرن
چه میدونم ولله
هرکی یه جوریه دیگه