برادر زن سوفیا لورن


اووه عزیزم

دلم یه حادثه غیر مترقبه میخواد چقد

یکی از اون زلزله های گنده مثلا

از اونا که وقتی میاد

هی تعداد تلفات میره بالا توی اون خبرگذاری ها

یه شب

وقتی من میام  خونه

از سر کار

مثل همیشه سریال ببینیم با هم

چیپس بخوریم

با کلی حرف راجع به دوس داشتن همدیگه

بعد ساعت 11 شه

تو بگی دیگه وقت خوابه

بریم بخوابیم

تا فردا سختت نباشه

6 صبح از خواب پا شی بری سر کار

هرچند  هیچ وقت بهت نگفتم

من اگه 9 شب هم بخوابم سختمه 6 صبح پا شم برم سر کار

با اینکه این همه عاشقتم

اه

بعد بریم مسواک بزنیم و دستشوئی اخر شبمون رو کنیم

مثل همیشه اول تو

بعد من

بریم زیر پتو هامون

تازه چشمون که گرم شد

زلزله بیاد

سقف خراب شه روی سرمون

ولی زنده بمونیم

به طرز معجزه اسائی

ولی نمیشه لامصب

میفهمی عزیزم

یا جز اونائی میشیم که مردن

یا جز اونائی که زنده موندن

لامصب

نمیشه فقط

یا ما دوتا بمیریم

یا فقط ما دوتا زنده بمونیم


احسان روزبهانی


فک کنم یه روز بوده

که یه ادم

چیزی که داشته رو از دست داده

یه روز خاص

حالا نمی دونم

قبلش ادما چیزائی که داشتن رو از دست نمیدادن

یا اگه از دست میدادن یادشون میرفته که اصلا

همچین چیزی رو داشتن

شایدم

یه حس خاص داشتن ولی نمی دونستن واسه چیه

زیادم بهش گیر نمی دادن

به اون حسه

ولی اون ادم

گیر داده ببینه اون حس خاص لعنتی  چیه

می فهمی مرد

دقیقا مشکل همینجاست

چون اون احمق به این نتیجه رسیده که

حس مزخرفش

همش به خاطر از دست دادن اون چیزی که داشته نیست

خیلیش

به خاطر اینه که

تا وقتی که اون چیز رو داشته

قدرش رو ندونسته

حالا که از دست داده تازه فهمیده  چی رو از دست داده

بعد احتمالا این کشف مزخرفش رو

به دور و بریاش هم گفته

پووف

یه کشف مزخرف

که به هیچ دردی نمی خوره

فقط حال ادم رو خرابتر میکنه

وقتی یه چیزی رو از دست میده

همش یادت میفته که

کاش اون موقعی که داشتمش قدرش رو میدونستم و از این جور حرفا

میفهمی

اون لعنتی یه گند گنده زده

با این کشفش


فال ورق


فک کنم

در مجموع بد نبود   واسه بار اول

تلفونی داشتیم حرف میزدیم

جفتمون فک کنم نیاز داشتیم به  حرف زدن

وسطای حرف زدنش

راجع به پدرش پرسیدم

یه چیز توی این مایه ها که

مثلا پدرت چرا کمکت نمی کنه

اونم گفت پدرش چند سال پیش مرده

پووف

چیزی نبود که منتظر بودم بشنوم

یه لحظه فرصت داشتم

یهو به خودم گفتم

باید سریع یه مخلوطی

از شرمندگی و ناراحتی و تعجب و اینکه مهم نیستو زندگی ادامه داره 

بسازم

بریزم توی صدام

وقتی بهش میگم خدابیامرزتش

یعنی انگار غریزی به این نتیجه رسیدم

مثل یه پرنده وقتی میخواد واسه بار اول پرواز کنه

بالاشو تکون بده

ادما هم  به نظرم توی  همچین وضعیتی

یه همچین کاری میکنن

هرچند فک کنم هول کردم

الان که حساب میکنم

به نظرم اون قسمت تعجبش یه کم زیاد بود

انگار رفیق نزدیکم بوده

بعد ادم  ندونه پدرش مرده چند ساله

چه میدونم

کاملا طبیعی بود ندونم پدرش مرده

اون قسمت شرمندگیش هم  کلا به نظرم اضافه میاد الان

انگار شرمنده ای که مثلا چرا جای اون

تو نمردی

چه میدونم

اخرشم تشکر کرد ازم

 که   کلی بهش روحیه دادم

خب به نظرم نیاز به تشکر نبود

کار راحتیه

روحیه دادن

فقط کافیه به ادمی که اوضاش خرابه

بگی کارائی که تا حالا کرد ه  درست بوده

تهشم  یه کم ربطش بدی به شانس و از این جور مزخرفات

حتی بهش گفتم

اون تصمیم های لعنتی رو نباید زیاد جدی گرفت

زیاد ربطی به ادم نداره

بعضی وقتا خود به  خود حال میکنن یه تصمیم درست بشن

بعضی وقتا هم اشتباه

خب  بیشترشون فک میکنن چون

یه سری تصمیم اشتباه گرفتن الان اوضاشون داغونه

نمی دونم حالا

اونم جزئشون بود یا نه

گفتم دیگه


هیس هیس


یعنی این خوبه

که فرق نداره واسه ادم

پای چپش بشکنه یا راست

اصلا

توی اون لحظه به چی فک میکنه ادم

دقیقا وقتی پاش میشکنه

خب طبیعیش اینه که ادم ناراحت میشه

بعد به خودش میگه

اه لعنتی

کاش نمیشکست

قضیه دستها راحتتره این جور وقتا

میدونی بعدش به چی فکر کنی

دست راستت شکسته یا چپ

اینجاش رو شانس اوردی لااقل

یا

دقیقا همون دستت شکسته که بیشتر کاراتو باهاش انجام میدی

یه جورائی انگار

لیز میخوره فکر ادم خود به خود

از یه فکر به یه فکر دیگه

بدون اینکه اون وسطش ادم فک کنه که بعد فکر قبلیش

حالا باید به چی فک کنه

ولی اون پاهای لعنتی چی

هیچی

می فهمی

واسه یه لحظه انگار فکرت میفته  توی  یه چیزی که

بعدش هیچی نیس

لعنتی

یه جوریه

اون چیزائی که انگار بعدش هیچی نیس

اه


بنفش


با یه خبر که قرار بود بیاد

ولی نیومده باید چیکار کرد

نیومدن یه خبر اصلا یعنی چی

یادش رفته بیاد یا نمی دونه که باید بیاد یا نیاد

اوه عزیزم

می فهمی چی میگم

اگه  اون خبره یادش رفته که باید بیاد

نظرت چیه بریم دنبالش

میدونی

خوبیه گشتن  دنبال اون خبرا که قرار بود بیان

ولی نیومدن 

اینه که دیگه نمی خواد

مثلا تو از یه طرف بری

من از یه طرف دیگه

مثل وقتی که قراره  یه خرگوش لعنتی رو بگیری

با هم دیگه میشه رفت

چون اون خبرائی که نیومدن

یه جا وایمیستن

نمی دونم کجا

فقط  همینطوری خیره میشن به جائی که

اصلا نمیشه فهمید کجاست

اره

یه خبر که نیومده

مثل یه خرگوش فرار نمی کنه وقتی دنبالشی

اون فقط یه گوشه ایستاده

خیره شده

یادش رفته بیاد