خب داشتم  به تعدا گازی که میشه باهاش

یه سیب رو خورد مثلا    فکر میکردم

خوردن سیبه رو تازه تموم کرده بودم

هنوز یه تیکه هائیش لای دندونم بود

با زبونم میکشیدمشون بیرون

بعد قورتشون میدادم

هم سیب توی یخچال بود هم موز

به نظرم اون موزا مطمعن بودن یکی از اونا رو انتخاب میکنم

گور باباشون

یکی از سیبا برداشتم

فک کنم سیبه رو با 5 تا گاز خوردم

بعد یاد

معلم کلاس اولم افتادم

مغازه مهدی نشسته بودم داشتم سیگار میکشیدم

سر و کلش پیدا شد

سیگار رو انداختم زمین

حوصلم نشد خودم رو معرفی کنم

مثل اون احمقائی که تا معلم کلاس اولشون رو میبینن

بعد کلی سال

یه جور رفتار میکنن که انگار

میخوان به طرف ثابت کنن

که دیگه اون بچه زیپرتی 7 ساله نیستن

و این موضوع هم دقیقا به خاطر این بوده

که اون یارو معلم کلاس اولشون بوده

مثلا انگار

اگه یکی دیگه معلم کلاس اولشون بود

همون 7 ساله زپرتی باقی میموندن

بهرحال

طرف 2 تا خط کش میخواست بخره

بهش دادم

بعد برام کلی از عشقش به خودنویس هاش گفت

اینکه توی زندگی هیچی رو به اندازه خودنویس دوست نداره

منم هی سر تکون میدادم

یهو وسط حرفاش خواستم بگم شما معلم کلاس اولم بودین

حوصلم از حرفاش راجع به خودنویسها سر رفته بود

ولی نگفتم

چه میدونم

واقعا حوصله کلی تشکر بابت زحماتی که واسم کشیده بود رو نداشتم

حتی

یه جورائی حس کردم اونم اصلا حوصله  نداشت

یکی از شاگردای کلاس اولش رو ببینه

باز بخواد کلی حرف درباره  احساسات مزخرف

یه مرد گنده وقتی بعد این همه سال معلم کلاس اولش رو دیده

بشنوه

بهرحال

پیرمرد که رفت

سیگار تا نصفه سوخته بود

نمی دونم

باید یادم باشه

دفعه بعد  که خواستم سیب بخورم

با 6 تا گاز بخورمش

همینطوری الکی

هرچند بعید میدونم یادم بمونه